سایت انجمن دانش آموزی سمپاد

نسخه‌ي كامل: شاعر نقاش(سهراب سپهری)
شما هم اكنون متن قالب بندي نشده را مي‌بينيد.مشاهده‌ي نسخه‌ي اصلي
دنگ .... دنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

.......................................

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....
.......................................
روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
گر به گوش اید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور


خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب


..............................................

شکپوری
بر آبی چین افتاد سیبی به زمین افتاد
کامی ماند زنجر خواند
همهمه ای خندیدند بزمی بود برچیدند
خوابی از چشمی بالا رفت این رهرو تنها رفت بی ما رفت
رشته گسست : من پیچم من تابم کوزه شکست من آبم
سنگ پیوندش با من کو ؟ آن زنبور پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ایینه کجا ؟ این لبخند لبها کو ؟ موج آمد دریا کو ؟
می بویم بو آمد از هر سو آمد هو آمد من رفتم او آمد او آمد

.................................................
اینم یکی از نقاشیهای سهراب سپهری

[تصوير: 2yzn5i0.jpg]
به قدري از شعر هاي فارسي بدم مياد كه نگو نپرس
البته خوبم دارن ولي اكثرش چرته
سه تاي اينام چرته البته به نظر من
يكي از دوستام عاشق ايناس
ولي من ترجيح مي دم ...
سهراب یه نابغست من عاشق شعراشم اگه شعراشو نمی فهمی فکر نمی کنم حق داشته باشی بهش توهین کنی!!
سارا جون دستت درد نکنه ولی بهتر بود از آلبوم حجم سبزش شهر می ذاشتی یا حداقل شعر واحه ای در لحظه رو می ذاشتی ....در مورد نقاشیشم کار با گواش و اگه دقت کنید(که فکر نکنم بکنید)هنرمند خلاقانه و بی توجه به واقعییت قلم زده(فکر نکنم نه شعر دوست و نه هنر دوست تو این سایت پیدا بشه)!!!!
باران کاملا باهات موافقم...ولی من که هستم. سارا دستت درد نکنه...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...
من زیاد از شعر خوشم نمیاد ولی واقعا شعر های سهراب سپری معرکس
[تصوير: 2wqh7cw.jpg]

------------------------------------------------------
[تصوير: 2dky0pg.jpg]

مي خروشد دريا

هيچكس نيست به ساحل پيدا

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك .

***

مانده بر ساحل

قايقي، ريخته بر سر او،

پيكرش را ز رهي نا روشن

برده در تلخي ادراك فرو .

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش .

و در اين وقت كه هر كوهه آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصه يك شب طوفاني را .

***

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوند داشت

با خيالي در خواب

***

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظه غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز...
شعراش فوق العادس.حرف نداره.
مرسی.
من توهين نكردم خوبه نوشتم به نظر من
درسته ولی قبول داری برای نظر دادن هم یه محدودیتی وجود داره به طوری که حرف تو روی کسی در مورد اون موضوع القای بدی نداشته باشه...اینا از نظر روانشناسی اثبات شده .. منم نظر شمارو محترم می دونم
به قول کوئیلو خدا در کلمات حضور دارد
آره ببخشيد ولي من يه عادت بد دارم از چيزي بدم بياد دوست دارم همه ازش بدشون بياد همين طور چيزي كه خوشم بياد
این هم 2 نقاشیه دیگه از سهراب سپهری:

[تصوير: 2vsrhcp.jpg]
[تصوير: sgmlok.jpg]

-------------------------------------------------------
پشت دریا شهری است

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

.......................................................

ندای آغاز

كفش‌هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
? دختر بالغ همسایه ? پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا زد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟
پشت دریاها


قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
ودل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا- پریانی که سر از آب به در می آرند
ودر آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت

سهراب سپهری
آدرس اصلي